دیشب بعدنماز اماده شدیم بریم بیرون پیاده روی و یه دروی تو خیابونا بزنیم،بعد یه ربع  قدم زدن امیرعلی تو بغل بابا خوابش برد.یه چرت کوچولو زد و بیدار شد سر راه یه بستنی فالوده خوردیم بچه مم هی نگاه کرد و دهنشو مزه مزه میکرد یکم بستنی بهش دادم و از بس سرد بود طفلی همه عضلات صورتشو منقبض کرد،با اینکه شب مبعث بود هیچ خبری نبود نه جشنی نه چراغونی!تعجب کرده بودیم تا مرکز شهر رفتیم و برگشتیم ولی اصلا معلوم نبودشب جشنه نمیدونم چرا!برگشتنی هم یه پستونک ابی خوشگل واسه امیرعلی خریدم با یکمی خرید خونه.تو راه برگشت که دیگه کاملا خوابش برد وقتی رسیدیم خونه خسته بودیم میخاستیم بخوابیم حالا امیرعلی مامان بیدار شده بودمگه خوابش میبرد،اینقد باهاش بازی کردم بلکه خسته بشه بخوابه،فایده نداشت ساعت 1 خوابید